آرشیو دسته بندی

داستان

چادر گلدار

ریحانه همدانی: از بین چادرهایی که آنجا بود، یکی را با اکراه برداشت. زمینه‌اش سورمه‌ای بود با گل‌های ریز آبی. چادر را که باز کرد و روی سرش انداخت، انگار عطر گل‌هایش در فضا پیچید.
بیشتر بخوانید...

دل

م.باران: وارد ایوان شد. قرآنِ خدا را برداشت، چهار زانو مقابلِ منبر نشست. به منبرِ چوبی خیره شد. دنبالِ نشانه بود. نشانی از دلش.
بیشتر بخوانید...

سفر دو نفره

ریحانه همدانی: چشم‌هایم را باز کردم، نبودی. با صدای کودکانه صدایت کردم و گفتم: آخه تو دوباره کجا رفتی، وسط حرف‌های من!؟
بیشتر بخوانید...

تفاهم

ریحانه همدانی: بزرگ‌ترها دیگر صدایشان در آمده و می‌گویند: شما دو تا حرفاتون تموم نشده!؟ به تفاهم نرسیدین هنوز!؟
بیشتر بخوانید...

چفیه‌ی چشمهایش

ناهید کارساز: به همراه مادر می رود تا هدیه ای برای روز پدر بگیرد. به مغازه ای می رسند انگشت کوچکش را به سمتی نشانه می رود مادر ادامه انگشت را می گیرد و می رسد به یک چفیه. همان را می گیرد برای روز پدر...
بیشتر بخوانید...

امید

ریحانه همدانی: سرش را بالا آوردتا او را ببیند اما او سرش را به سمت گنبد چرخاند و گفت: شما هنوز ما را نشناخته‌اید.
بیشتر بخوانید...