دعای مقبول

ام کلثوم باقری: دلمان می خواست هر طور شده بتوانیم طوری برویم که پدر را هم با خودمان ببریم اما باید برادرم و حتی پدر را راضی می‌کردیم که راضی کردن آنها خودش از کل سفر سخت تر بود!

خیلی خسته بودم. دلم می خواست با کسی که حرفهایم را می فهمد حرف بزنم اما کسی را پیدا نمی کردم شبها تا دیر وقت بیدار بودم و صبح‌ها کار برایم دیگر هیجان نداشت.

هر روز صبح که از خانه بیرون می رفتم از کنار نانوایی که رد می شدم یاد روزهای خوبی می افتادم که چقدر مغرورانه برای خرید نان به نانوایی می رفتم و می‌گفتم الان با خرید نان مادرم را خوشحال می¬کنم خیلی روزهای شادی بود اما انگار یک خواب کوتاه بود و تمام شد و حالا احساس می کنم که خیلی خسته شده¬ام چند ماهی است که دیگر نه تنها به نانوایی برای خرید نان به عشق مادر نمی‌روم بلکه بیماری پدر هر روز بیشتر می شود و از این شدید شدن بیماری می ترسم. همه می‌گویند که رو به بهبودی دارد اما نمی دانم چرا من نشانی از این بهبودی را در چهره او نمی بینم.

همگی مان در انتظار خوب شدن پدر شبانه روز دست دعا به آسمان بلند کرده‌ایم و از خدا شفای پدر را می خواهیم و دنبال چیزی یا کسی می‌گردیم که صدای ما را خیلی سریع و با ضمانت به خدا برساند. هر چه فکر کردیم بجز امام رئوف کسی را پیدا نکردیم. اما چگونه؟ درست است همه می گویند که می شود از راه دور رو به حرم کرد و دعا خواند اما دل خسته ما طبیب را از نزدیک می خواست نه پیغامی از دور.

دلمان می خواست هر طور شده بتوانیم طوری برویم که پدر را هم با خودمان ببریم اما باید برادرم و حتی پدر را راضی می‌کردیم که راضی کردن آنها خودش از کل سفر سخت تر بود، و به این نتیجه رسیده بودیم تنها کسی که می توانست ما را به این سفر ببرد و موانع را از پیش پای ما بردارد خود آقا امام رضا(ع) است که با رئفتش می توانست همه این مشکلات را حل کند. ما هم متوسل شدیم به او تا کرمش شامل حالمان بشود و ما را دعوت کند به حرمش تا بتوانم به پابوسش برویم.

ساعت ۹ صبح بود. طبق معمول شب گذشته تا دیر وقت بیدار بودم. با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. برادرم زنگ زده بود با هیجان و بی مقدمه پرسید: مشهد می روید؟

انگار داشتم خواب می‌دیدم احساس کردم اشتباه شنیده‌ام گفتم: چی؟ باز گفت: می خواهید همه با هم به مشهد برویم؟ اره یا نه؟
گفتم: چرا نخواهیم ما که از خدا می خواهیم. برادرم با همان هیجان اولیه ادامه داد: پس به همه بگو آماده باشند ساک را ببندید ساعت ۷ بعداز ظهر عازم مشهد الرضا (ع) هستیم. گفتم: پولش چه می شود؟

برادرم گفت: نگران آن نباشید همه چیز هماهنگ شد است، شما فقط آماده بشوید و پدر را نیز آماده بکنید.

باور کردنش خیلی سخت بود یک لحظه احساس کردم در حرم آقا نشسته ام روبروی حرم و صدایی می گوید که ما صدای شما را حتی در خلوتهای بی کسی می شنویم و می دانیم که کی و چگونه به میهمانی دعوتتان کنیم. ما همه دعا های شما را می شنویم.

ساعت ۷ به سمت دیار دوست حرکت کردیم و رفتیم. سفر عجیبی بود خیلی راحت تر از آن چیزی بود ک فکرش را می کردیم خیلی سبک و بی خیال. به قول برادرم همه چیز ردیف بود و تنها ما باید می رفتیم.

پدر راحت و ارام قبول کرد و بدون هیچ ناراحتی در کل سفر مثل روزهای سلامتیش در کنار ما به زیارت می رفت. آری آقا صدای ما را در تاریکی شبهای عبادت شنیده بود و آنچنان میزبانی کرد که برای همیشه در خاطراتمان بماند.

* بازنویسی خاطره‌ی یکی از خوانندگان دوهفته نامه باب الجواد«علیه‌السلام»

انتهای پیام/.

مطالب مرتبط