نجمه خاتون، مادری پرنور

سبحان حسینی: همه به هم شادباش می‌گویند و خوشحالند، اما من همه را رها کرده‌ام و به پدر و مادر بزرگوار معصوم هشتم«علیه‌السلام» چشم دوخته‌ام.

از این بین، زندگی مادر برایم لطف دیگری دارد، نجمه خاتون«سلام‌الله‌علیها» همان که او را تکتم ،اَرْوى، سكن، ام البنين و خيزران هم ناميده اند و احتمال می‌دهم که این‌ها القابى است كه به مناسبت هاى گوناگون، به وى داده‌اند. مثلاً سُكَن از مادّه (سكون) به مناسبت وقار آن مخدَره، نجمه به دلیل نورانیت او و ام البنین به تفألِ آوردن فرزندان بوده‌است.

راستی داستان آشنایی نجمه خاتون«سلام‌الله‌علیه» را با امام برایت تعریف کرده ام؟ آن روز، «هشام» در خانه تنها بود. با خودش گفت:«خوب است برخيزم و به زيارت مولايم امام كاظم«علیه‌السلام»بروم.» آن‌گاه بلند شد، لباسش را پوشيد و راهي خانه‌ي امام هفتم«علیه‌السلام» شد. ساعتي در حضور آن بزرگوار بود و همين كه خواست برود، امام«علیه‌السلام» به او فرمودند: «مي‌داني امروز يكي از برده‌فروشان به شهر ما آمده است؟»هشام اظهار بي‌اطلاعي كرد. امام به او فرمودند:« مي‌آيي با هم به نزد او برويم؟»

   هشام ابراز تمايل كرد و همراه آن حضرت، به نزدبرده فروش رفت. آن مرد، كنيزها و غلام‌هاي زيادي را براي فروش آورده بود. حضرت به اوفرمودند: «مي‌خواهيم كنيزهايت را ببينيم.» او چند كنيز را عرضه كرد. امام كاظم«علیه‌السلام» از او پرسيدند:« آيا كنيز ديگري هم داري؟» گفت:«تنها يك كنيز ديگر دارم كه حالش چندان خوب نيست.» امام هفتم«علیه‌السلام» فرمودند:« اشكالي ندارد، همان را بياور.»

   برده فروش كمي اين پا و آن پا كرد و سرانجام ازآوردن كنيز خودداري ورزيد. امام به هشام اشاره كردند كه برگرديم.

روز بعد؛ آن حضرت، هشام را فراخواندند و به او فرمودند:« نزد آن برده فروش ديروزي برو و كنيزي را كه ديروزبه ما نشان نداد؛ به هر قيمتي كه گفت، خريداري كن و به اين جا بياور.»

هشام، به نزد برده‌فروش رفت و او قيمت زيادي رابراي فروش آن كنيز، پيشنهاد كرد. هشام پذيرفت. برده فروش پيش از تحويل كنيز، رو به هشام كرد و گفت: «برادر از تو سؤالي دارم.»

هشام، شانه‌اي بالا انداخت و گفت:« بپرس، اگر بدانم پاسخ مي‌گويم.»

برده‌فروش، با كنجكاوي پرسيد: «مي‌خواهم بدانم آن مرد، همان كه ديروز همراهي‌اش مي‌كردي، چه كسي بود؟»

هشام در حالي كه بر چهره‌ي مرد خيره شده بود و مي‌خواست بداند هدف او از اين پرسش چيست، پاسخ داد:«مردي از بني هاشم است.»

برده فروش گفت:« از كدام تيره و قبيله؟»

هشام جواب داد:« بيش از اين چيزي نمي‌گويم! بگو ببينم منظورت ازاين پرسش ها چيست؟»

مرد برده‌فروش، در حالي كه سينه‌اش را صاف مي‌كرد، گفت:«راستش را بخواهي، من اين كنيز را از دورترين مناطق مغرب خريده‌ام. يك روز، زنياز اهل كتاب؛ او را همراه من ديد و با شگفتي پرسيد: «اين كنيزك از آن كيست؟» گفتم:«من او را خريده‌ام!» تعجبش بيشتر شد! پرسيدم:«چرا شگفت زده شدي؟» گفت: «آخر، اين كنيزمي‌بايد از آن برترين مرد روي زمين باشد و از وي پسري به دنيا بياورد كه همه‌ي مردمشرق و غرب از او پيروي كند.»

حمیده خاتون«سلام‌الله‌علیها» مادر بزرگوار اختر هفتم امامت، بیش از هرچیز برای نجمه خاتون، معلم بود. ایشان، نجمه بانو را بسيار زيرك و هوشيار يافت و به آموختن مسائل اسلامي به او پرداخت و به اين ترتيب، تكتم، درزماني اندك؛ دانش فراواني را به اخلاق نيكوي خويش افزود و گام هاي بلندي در راه رشد معنوي برداشت.حميده و تكتم، يار و ياور يكديگر بودند و پيوسته احترام همديگر را حفظ مي‌كردند.

ماجرای ازدواج نجمه خاتون برایم نامکرر است، همان که روزی حميده خاتون«سلام‌الله‌علیها» در عالم رويا، رسول گرامى اسلام«صل‌الله‌علیه‌و‌آله» را ديد كه به او فرمودند:«اى حميده، نـجـمـه را به ازدواج فرزند خود موسى درآور زيرا از او فرزندى به دنيا خواهد آمد كه بهترين فرد روى زمين باشد.» پس از اين پيام، حميده به فرزندش امام كاظم«علیه‌السلام» فرمود: پسرم، نـجـمـه بانويى است كه من هرگز بهتر از او را نديده ام، زيرا در زيركى و محاسن اخلاق، مانندی ندارد. من او را به تو مى‌بخشم، تو نيز در حق او نيكى كن .

لحظه‌ی ولادت چه باشکوه بود، کاش شما هم بودید زمانی که امام هفتم«علیه‌السلام» وارد شد و او را در آغـوش گرفت سپس در گوش راستش اذان ودر گوش چپ او اقامه گفت و با آب فرات كام او را برداشت و بعد قنداقه را به من سپرد و گفت: «اى نـجـمـه ! كـرامـت پروردگارت بر تو مبارك باد، او را بگير كه او (بقيةاللّه) در روى زمين است .»

انتهای پیام/.

مطالب مرتبط