آدم نمی شوم…

رها معیری: تا جمله تمام شود دلم می‌ریزد از رافت امام رئوف. گریه در گریه تکرار می‌شود در من…

شرمندگی سیاهی دلم، مرا سربه زیر کرده است. نگاهم را به قدم‌هایی گره زده‌ام که دارند مرا راهی تو می‌کنند، در سکوت سنگین این سوال که به بهای کدام عمل در بهشتِ صحن و سرای تو قدم می‌زنم؟ “منی که آدم نمی‌شوم هرگز”

سرم را بالا می‌آورم و در ورودی اولین صحن با چشمانم تمام حرم را می‌بوسم. همه وجودم شرم می‌شود، شوق می‌شود و اشک می‌شود و حرم را در تاریکی شب، برایم رویایی‌تر می‌کند.

اضطراب و شوق توامان مثل همیشه به سراغم می‌آیند؛ دوباره می‌ترسم از کوتاهی عمر در فاصله صحن تا حرم… نگرانم از رابطه اشک‌هایم و اذن دخول… پرم از شوق خواندن جامعه در هوای حرم… دوباره بیهوده با خودم کلنجار می‌روم برای درک مهربانی‌هایتان…

در خودم می‌گویم خوش به حال من. خوش به حال همه مایی که اینجا هستیم، همه سنگ‌های حرم، همه کبوترها همه آسمان و ماهی که دور سرت می‌گردد… از دلم می‌گذرد که ای کاش خود امام را هم می دیدیدم… زیارت خود امام شوق دیگری دارد. هنوز در هوای این بی معرفتی دلم هستم که نوشته سرخ نمایشگر صحن می‌افتد روی نگاهم: «هر کس پس از شهادت به زیارت ما بیاید، انگار در زمان حیات به زیارت ما آمده است»

تا جمله تمام شود دلم می‌ریزد از رافت امام رئوف. گریه در گریه تکرار می‌شود در من …لاَ أُحْصِي ثَنَاءَ‌كُمْ وَ لاَ أَبْلُغُ مِنَ الْمَدْحِ كُنْهَكُمْ وَ مِنَ الْوَصْفِ قَدْرَكُمْ… حالا در ازدحام حرم، روبروی ضریح، اذن دخول، اشک امان نمی‌دهد آقا…

انتهای پیام/.

مطالب مرتبط