آرامش درون

عابد کیاحیرتی: این بار جای پاهایم شانه هایم می لرزیدند، جلوتر، خودم را به ضریح چسباندم، مشبک های ضریح را در دهانم میگذارم، فشاری که در سینه ام بود آزاد می شود، آرام می شوم…

می گویند وقتی میروی حرم، خودت را که به ضریح می چسبانی همه ی خستگی ها و درد ها و غم ها و غصه هایت رفع می شود، آرام می شوی، انگار کسی روی آتش درونت آب ریخته است، فراموش می کنی هرچه درد و قرض را، غصه ها و ماتم های داشته و حتی نداشته ات را، اما …

اما وقتی داخل حرم می شوم، روبروی ضریح که می ایستم، پایم می لرزد، سست می شود و رعشه می گیرد، از دور فقط می ایستم و نگاه می کنم، انگار ضریح غرق می شود، و من کمی آرام می ترسم جلو بروم، می ترسم دوام نیاورم و بیافتم زیر دست و پا و کسی زمین بخورد، حالم دست خودم نیست انگار، بی اختیار گرد این حرم امن پرسه می زنم و دورادور نگاهم به ضریح است، صداهایی چه خوش می خوانند راهروی صحن گوهرشاد، راه دنیا به بهشته / اونجا که آقا برات، کربلامون رو نوشته .. کسی چه می داند مردم به امام خود چه می گویند، این جا هر چه نگاه می کنم عشق است و نور، می دانم بر سر حریمش ننوشته است گناهکار داخل نشود، بخاطر همین هم هست که اینجا آرام گرفته ام ، ولی دلم آرام نمی شود از دور نگاه می کنم ولی دلم آنجاست، هرکاری می کنم نمی توانم به ضریح نزدیک شوم، هرچه جلوتر می رود شدت لرزش پاهایم بیشتر می شود، نه نمی شود که نمی شود!

سرم را به زیر می گیرم و آهسته آهسته رو به ضریح دور می شوم، و با خود می گویم حتما صاحب حرم دیده است سیاهی ام را، تقصیر آن وقت هایی است که خدا را ندیدم و …

سرم به زیر است، پاهایم روی زمین کشیده می شود، نفهمیدم کجا می روم، چند پله را رد کردم، خادمی درب زیر پله ای را باز کرد، کسی متوجه او نبود، راهم را کج کردم و پله ها را یکی یکی پایین رفتم، در فکر بودم که چقدر روسیاهم که راهم ندادند ناگهان چشم چرخاندم و ضریح زیر زمین ارباب را روبرویم یافتم، نه انگار خواب می دیدم، من؟ اینجا؟ الآن که نتوانستم ضریح را در آغوش بگیرم؟

با بهت، بیشتر از پیش قدم برمی‌داشتم، این بار جای پاهایم شانه هایم می لرزیدند، جلوتر، خودم را به ضریح چسباندم، مشبک های ضریح را در دهانم میگذارم، فشاری که در سینه ام بود آزاد می شود، آرام می شوم …

انتهای پیام/.

مطالب مرتبط