آرامش دل

ام کلثوم باقری: دلم می خواست راهی پیدا بکنم و دوباره لبخند را به مادرم و ارامش را به چهره اش هدیه کنم.

تابستان چند سال پیش، خیلی بد بود.  سراسر اضطراب و ناراحتی بود. انگار گرمای خورشید بیشتر از هر سال به خانه ما می تابید و هیچ راه فراری برای دوری از این گرما  نبود.

ولی در خانه ما حس گرما بیش تر از هر جای دیگر بود برادرم باعث این گرمای بیش از اندازه در خانه ما شده بود. ان روزها برادرم به دختر خانمی علاقه مند شده بود و دائم داد و بیداد می کرد و می گفت که من باید با این دختر ازدواج  کنم اما نظر خانواده خلاف این بود.

مادرم به او می گفت که این دختر به درد خانواده ما نمی خورد هم شان خانواده ما نیست. پدرم هم مثل هر روز مقتدرانه به این ماجرا و این حالات برادرم دقت می کرد و از دور نظاره گر بود و تنها نظاره گر. من هم به این تفاوت احساسات نگاه می کردم و از ناراحتی مادرم احساس دل خوری و ناراحتی داشتم.  دلم می خواست راهی پیدا بکنم و دوباره لبخند را به مادرم و ارامش را به چهره اش هدیه کنم.

سرانجام یک روز راهی پیدا کردم.  این راه رد خور نداشت و باید به مادر پیشنهاد می دادم اما مادرم انقدر ناراحت بود که نمی شد با او حرف زد نظرم را با پدر در میان گذاشتم او هم با من موافق بود.

به بهانه اینکه می خواهد خانه را نقاشی کند من و مادرم را فرستاد به سفر بله رفتیم به مشهد الرضا و من با نیت ارامش گرفتن مادرم و اینکه این رفتارهای برادرم او را اینقدر اذیت نکند و خدا به برادرم کمک کند که انتخاب درستی داشته باشد با مادرم عازم سفر شدم.

وقتی که به مشهد رسیدیم و مادرم گنبد طلای حرم اقا را دید تازه متوجه اصرار پدر برای این سفر شده بود و با شور عجیبی ایه امن یجیب المضطر را می خواند و گریه می کرد. سه روز در مشهد بودیم یا بهتر بگویم در حرم اقا معتکف بودیم و مادرم دائم دعای توسل را می خواند واز خدا می خواست که به برادرم کمک کند تا از خر شیطان پایین بیاید و انتخاب درستی داشته باشد.

وقتی داشتیم بر می گشتیم در چهره مادرم آرامشی را می دیدم که میتوانم به جرات بگویم بیشتر از آنی بود که به دنبالش امده بودم.

*برداشت آزاد از خاطره یکی از خوانندگان مجله

انتهای پیام/.

مطالب مرتبط